محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
20
عرفان الحق ( فارسى )
هر دلى فايز است و از طول كلام هر طبعى عاجز . مقصود بيان حال است نه اظهار كمال . كمال فقر نادانى است و ناتوانى . اگر مرد اين بازارى خود را به فروش و اگر قدرتى دارى به فناى خود بكوش . معلومات خود را بينداز و خاطر از آنچه دانستهاى بپرداز . تعينات بريز و از هستى موهوم خود بگريز . آنها كه تو دارى علم نيست تصنعات لفظى است . علم آن است كه مرد را از خودى برهاند و بعالم بىخبرى رساند . در بازار فقر متاع منم كساد است و كار از خود بىخبران بمراد . بايزيد را گفتند اين خزانه از علم و عمل پر است و اين بحر از اشك خدابينان مملو از در . در اين حضرت علم را عزتى نيست و عمل را قيمتى . چيزى بيار كه در اينجا نباشد . گفت بارالها ذات تو منزه از نادارى است . چيست كه در خزانه حضرتت نيست ؟ خطاب آمد عجز و انكسار ، ذلت و افتقار ، نادارى و ناتوانى ، نادانى و حيرانى . چون ملائك گوى لا علم لنا * تا بگيرد دست تو علمتنا عارف از خود خبر ندارد تا باظهار دانش چه رسد . اظهار دانش دليل عدم معرفتست و نمايش قدرت آثار دنو همت . و عارف هرچه مقام خود را عالىتر بيند فروتر نشيند . تا علم و فضل بينى بىمعرفت نشينى * يك نكتهات بگويم خود را مبين كه رستى ابو الحسن خرقانى را گفتند خداى را كجا ديدى ؟ گفت آنجا كه خود را نديدم . اما معرفت - علم باسماء و صفات حقتعالى است با راستى به خدا